امروز تولدم بود.... و من بیست و شش سال تمام شدم.... ساعت 6 صبح به دنیا اومدم.... و امشب کیکی رو فوت کردم و کادوهام رو گرفتم (قشنگ ترین بخش تولد! که باعث می شه آدم بزرگ شدن بی وقفه اش رو فراموش کنه
) و فردا رهسپار شمال هستیم.... امیدوارم خوش بگذره.... که البته قطعا در کنار دیگران خوش می گذره.... توی شمال هم باید تولد برای عروسمون بگیریم.... و من کادوم رو آماده کردم که بدم بهش... آخه اون هم یه اردیبهشتیه ... و سه روز تولدش با من فاصله داره...
Happy birthday to myself!
تولدم مبارک .... مبارک .... مبارک....!
(امضا: خودشیفته فراهانی ملقب به پیرامید!
)
یهو دلم خواست این پست رو با این شعر شروع کنم:
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست // آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
نمی دونم چرا یه دفعه این شعر به ذهنم رسید.... بی خیال... طلا ارزون شد.... حدود 10 هزار تومن از وقتی که من یه سرویس خیلی خیلی ظریف خریدم.... و چه خوب که این سرویس رو با اون نیم ستی که تو پاساژ پرنیان دیدم عوض نکردم!
وگرنه که کلا ضرر بود برام..... چند روزی حال نداشتم.... دیشب به خواهرخانمی می گفتم که روحم داره خودش رو می کوبونه به دیواره های جسمم..... و واقعا هم همین حال رو داشتم.... خسته بودم و خوابم می اومد.. ولی روح سرکشم نمی ذاشت بخوابم.... این قدر که امروز وقتی رفتم پیاده روی (برنامه منقطع پیاده روی من امروز دوباره شروع شد!!!!) می خواستم بشینم وسط پارک و دو دستی بزنم تو سرم.... اینقدر که جسمم خسته بود.... دیشب روحم تو تنم جا نمی شد.... اینقدر که به خواهرخانمی گفتم اگه فردا نرم پیاده روی احتمالا می میرم.... اینو کاملا جدی گفتم و اون هم که لحن منو می شناسه فهمید که چقدر اوضاعم خرابه..... و امروز دیدم که بله.... اگه نمی اومدم احتمالا تو همین هفته کارم تموم شده بود....
اون روزی پاگشایی عروسمون بود.... یعنی عروس ما که اومده بود خونمون، ولی خانواده اش نه.... (اون روزی که میگم برمی گرده به پنج شنبه قبل نه، پنج شنبه قبلش!) و برق ها رفت.... و شمع ها روشن شد و فضا رومانتیک گردید! طبقه پایین روشنایی گازی نداشت رفتیم بالا برای شام.... و باران خیلی خیلی بارید..... و من وسط این بساط خیلی خوشحال بودم از این همه نعمت خدا.... و به برادرم که می گفت چرا برق رفت می گفتم ببین چقدر خداوند دوستت داره که این همه برکت رو داره روز پاگشایی تو برات از آسمون می باره....
پنج شنبه بعد هم پاگشایی عروس عمه ام بود.... و همه جمع بودیم.... من برای برادرزاده عزیزم ژله آکواریوم درست کردم.... تو سایت مطبخ رویا دیدم و خوشم اومد و براش درست کردم.... و اون هم همش دنبال این بود که پاستیل هاش رو سوا کنه... گرچه یه ژله دیگه هم درست کرده بودم که تو یخچال ازش عکس گرفتم!!!! یادم رفت بیرون ازش عکس بگیرم بذارم تو وبلاگ... ژله آکواریوم هم یادم رفت ازش عکس بگیرم.... ولی من با یه دستور دیگه درستش کردم.... مثلا این که اصلا از مزه کرم سفیدرنگ زیرش خوشم نیومد و یه بار کامل اونو ریختم دور... دفعه دوم هم سنگریزه ها رنگ پس داد ریختم دور!!!! و دفعه سوم سنگریزه ها رو کاملا شستم و رنگش رو کامل پس داد و خیلی قشنگ تر هم شد کاملا شبیه سنگ واقعی شد و از همون استفاده کردم.... جالبه که پسرعمه ام می گفت وای چقدر صخره هاش خوشمزه اس، آخه اون عاشق جماعت کاکائو و شیرینیه! طفلی برادرزاده که دید بقیه دارن ژله رو دست به دست می کنن و به اون نمی دن (آخه مادرش بهش گفت بسه دیگه شاید بقیه هم بخوان از این ژله آکواریوم بخورن) رفت پشت مبل و گریه بی صدا کرد.... بعد من فهمیدم و رفتم پیشش و گفتم این ژله رو فقط به افتخار خودت درست کردم.... الان زیاد بلد نبودم حالا روز تولدت یه دونه خوشگلش رو درست می کنم می یارم برات.... و در حالی که به زور خودم رو پشت مبل جا داده بودم و هنوز سفره پهن بود، و ژله هم در دست من، همه پاستیل های ماهی و هشت پا و کوسه و هرچی بود رو درآوردم دادم خورد.... و خوشحال که شد از پشت مبل آوردمش بیرون!!!! الهی! نازش رو برم من که اینقدر دوست داشتنیه .....
حالا اگه تونستم عکس اون یکی ژله رو می ذارم.... ولی ژله آکواریوم رو که یه بار دیگه درست کردم برای تولد برادرزاده عزیز، اون وقت عکسش رو میذارم....
راستی قراره بریم شمال.... سمت مازندران که من هنوز نرفتم، آبشار آّب پری و این چیزا... آخه من همیشه فقط رفتم سمت گیلان..... هنوز مازندران رو ندیدم.... گرچه بقیه همسفرهام مازندران رو دیدن و من ندیده شون هستم!
----------------------------------------------
راستی دیشب هم روز مادر بود.... به همه مادرها تبریک می گم.... دیروز که رفتیم بیرون با خواهرخانمی به مغازه دارها می گفتیم عیدتون مبارک باشه تا اونا هم ما رو تحویل بگیرن بگن به به! روز شما هم مبارک!!!!!
(برگرفته از کتاب شیطنت های بی پایان من و خواهرخانمی!!!)
------------------------------------------------
جمعه شب بود که عکس های قدیمی رو می دیدیم با خواهرخانمی .... چقدر برادرزاده شبیه به نخود بود تو عکسای چهل روزگیش..... و من چقدر از دیدن بعضی عکسا دلم می گیره.... نمی دونم چرا این جوریم.... اغلب وقتی عکسای قدیمی رو می بینم دلم می گیره و غصه دار میشم.... واسه همینه که برخلاف دوره نوجوونیم که مرض عکس گرفتن داشتم، چندسالیه که زیاد عکس نمی گیرم....
برای وبلاگم دنبال یه آهنگ می گشتم که از اعماق تاریخ باشه.... تا جایی که یادم میاد این آهنگ فیلم شجاع دله.... یا شاید اشتباه می کنم و فقط تم آهنگ شبیه اونه.... واسه اون سکانسی که نامزد شجاع دل (با بازی مل گیبسون)کشته شد و بعدش در حالی که به نظر می رسید می خواد خودش رو تسلیم کنه وارد دهکده شد و دستاش بالای سرش بود.... ولی کلی سلاح از پشت به خودش بسته بود و از همون جا قیام شجاع دل شروع شد....
گرچه یه کمی غمگینه ولی فعلا دوست دارم به یاد این فیلم این آهنگ رو روی وبلاگم بذارم...
----------------------------------
بعدا نوشت: آهنگ وبلاگ به دلیل القای حس بدبختی بیش از حد، حذف شد!!!!!!!
----------------------------------
فارسی نوشت:
تغییر، تبدیل = دگرگونی
مستاصل = بیچاره
صبح = سپیده
مطالب قدیمی تر »